در بوم آجری
دارد میان تب باغچه
سر به تبخیر می گذارد...
در تار ترین زاویه
پدر
از تپانچه اش گرد می گیرد!
و تا به حال
یک بار هم
رو در روی آینه ها نخندیده است...
صدای ما را٬که از زیر خاک حرف می زنیم
از رادیو های ترانزیستوری می شنوید!
اینجا
سر آغاز لب خند هایی ست
که از " نای " با لاتر نمی آیند...
و پرسه
تنها هم بازی خواهرم بود...
در آخرین تولد باغچه
مادر
سر به خاک گذاشت
و در صندوقچه ی موروثی اش
تا آخرین روز های دبستان
برای ما
نان و کشمش گرفته است...
موهایم
از استعاره کشیده تر است!
و دستهایم
در بهت خالی کوزه ها
دنبال آب می گردد
در باغ
راهم نمی دهند
این تن
شبیه به بوی مرگ است!
برای تولد
کاجی بلند بیار
تا کیریسمس را
دست خالی نمی ریم!....
از جیک جیک گنجشگها
و ماغ کشیدن گاوهای پا به ماه
پیداست
خدا
برای همیشه خوش بخت خواهد بود....


