چند درد دل ناهموار:
1
هنوز هم صداي تو مي آيد
از كنج اين خرابه هاي ساختگي
هرچه باشد
نمي توانم فراموشم كني...
2
در اين چهار چوب بيد زده
از صداي پوك شدن ميزها
خوابم نمي برد
در سراسر اندوه گس گرفته ي شهر
باد پيچ مي خورد...
3
هر چند سر گرداني
اما هيچ كس تو را
به چشم يك آفتاب گردان
نگاه نمي كند...
4
بهره ها
بهار را به تاخير انداخته است
و اقتصاد و روزنامه
جاي پرده ي نقال
و خوان هشتم را گرفت
كارمان به جايي كشيد
كه در سر شماري ها
سگ هاي همسايه هم حساب مي شوند
بايد دفتر بيمه يمان را عوض كنيم
مشق انار هايمان
جاي بيشتري مي خواهد...
حرف آخر:
قايق و موشك
با هم يكي شدند
تو چشم گذاشتي
و آرام
آرام
در اقيانوس غرق شدي...
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:51  توسط مسیح
|

