نوبت به ما
و ترنج هایمان که رسید
ناگهان
همه دست کشیدند...
کودکی هایمان
حکایت گرگ بود و پدری که چشمهایش
نقطه ی کوری از دنیاست...
حالا
من مانده ام
و چند برادری که مرده اند...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:46  توسط مسیح
|
مادر بزرگ که قصه می گفت
همیشه از ما
یکی بود یکی نبود!
غیر از این قصه های تکراری
کلاغ های تکراری
مادر بزرگ های تکرای...
جنگ جهانی چندم است؟
تلگراف های عاشقانه
کجای این جبهه ی دراز گیر کردند؟...
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط مسیح
|


