تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



 

پرسه

تنها هم بازی خواهرم بود

پدر

در تارترین زاویه

از تپانچه اش گرد می گیرد

و حالا من مانده ام

و چند برادری که مرده اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:29  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



چرت و پرت هاي يك آدم عوضي:


هفت سين
سالي چند ماهي سرخ را
به تنگ مي آورد؟


ديروز شيريني ات را
امروز حلوايت را
فردا استخوان سرت را...


خواهرم
تمام پولهايش را قلك مي خرد!
مادرم نخ قالي
و من تمام كودكي ام را
آب حوض مي كشم...


قرص هاي ناباور
تولد نيمي از شهر را
به تاخير مي اندازند...


رژهاي ميوه اي
و مادر هاي مجرد
دست آورد سي سال انقلاب است...


صداي راننده بلند شد
اينجا
آخر خط است...


مرگ
براي همه دست تكان مي دهد
بايد رفت
اين شتري ست
كه همه را شاخ مي زند...


يادگاري
با درخت بزرگ مي شود...


تقويم
      سر رسيد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:8  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

حالا

من مانده ام و چند برادری که رفته اند

گرگ هست و چاهی که قبل از آمدنم

با اضطرابی پر شده است

من مانده ام و پیرهنی که از تنم در آوردند

گاهی پیرهن ها

قبل از دریدن گرگ

پاره می شوند!

چه کسی میداند

اینجا به اندازه ی من

باران می بارد؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:40  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

آسیه

منتظر است

کسی باید

ما را از نیل بگیرد...

 

در انتهای تنهای دشت

غروب دیگری

زخم می خورد

و گرگها

لاشه ای را پشت کوه ها می کشند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:41  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |