پرسه
تنها هم بازی خواهرم بود
پدر
در تارترین زاویه
از تپانچه اش گرد می گیرد
و حالا من مانده ام
و چند برادری که مرده اند...
هفت سين
سالي چند ماهي سرخ را
به تنگ مي آورد؟
ديروز شيريني ات را
امروز حلوايت را
فردا استخوان سرت را...
خواهرم
تمام پولهايش را قلك مي خرد!
مادرم نخ قالي
و من تمام كودكي ام را
آب حوض مي كشم...
قرص هاي ناباور
تولد نيمي از شهر را
به تاخير مي اندازند...
رژهاي ميوه اي
و مادر هاي مجرد
دست آورد سي سال انقلاب است...
صداي راننده بلند شد
اينجا
آخر خط است...
مرگ
براي همه دست تكان مي دهد
بايد رفت
اين شتري ست
كه همه را شاخ مي زند...
يادگاري
با درخت بزرگ مي شود...
تقويم
سر رسيد...
حالا
من مانده ام و چند برادری که رفته اند
گرگ هست و چاهی که قبل از آمدنم
با اضطرابی پر شده است
من مانده ام و پیرهنی که از تنم در آوردند
گاهی پیرهن ها
قبل از دریدن گرگ
پاره می شوند!
چه کسی میداند
اینجا به اندازه ی من
باران می بارد؟...
آسیه
منتظر است
کسی باید
ما را از نیل بگیرد...
در انتهای تنهای دشت
غروب دیگری
زخم می خورد
و گرگها
لاشه ای را پشت کوه ها می کشند...


