فقط می گم این روزها خیلی دلم گرفته...
از کاج
خانه ای بتراش
بگذار کنار شومینه
آرام بسوزد٬تندیسمان...
باز هم هوای تو را کرده ام
دست به رویت می کشم
آخرین بار
همین جا خندیده ای
پیچک
دورم را گرفته
هوا نمی رسد!
شاعرانگی ام
به درد شعر نمی خورد ـــ به درد شانه هایت ـــ
این چایی سرد
ــــ که جا پای گردش را
کسی در گوشه ی نیمکت نمی بیند ـــ
به درد شعر نمی خورد
برفی سرد تر از همیشه
جای من
تو
آن نیمکت را گرفته است
و دور آن حلقه را
که هیچ کس دست نبرد ـــ لب نزد ـــ
شاید هنوز گرم است
خاطر از دهان افتاده....
شومینه را
پس و پیش می کنم
پیچک
هنوز نسوخته
چه خوب کاشته ای
تن دیسمان را...
پس نمی کشم
حالا که شاعر دستهایم تویی
خوابیده ام
و دستها را کشیده ام
بیا!
روی
حادثه ام
بخواب
همیشه سر به هوا
دعایت می کنم
و از تمام پنجره ها
برایت دست تکان می دهم
آه!
از این قطارهای نامرد....
خورشید ها منتظرند
از غروب کوچه یک سال می گذرد...
تقدیم به قیصر عزیز:
نیستی
حتی در انزوای علفهای باغچه
عصر ها
میان بچه های کوچه هم نیستی
از تر دستی باران
تا همین آیه های خشک
سکوت
غوغای قدیمی چشمهای توست
از بهت پنجره ها
به سمت حیاط می دوم
کسی انگار
کلون خانه را...


