تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



نمی دونم چرا این سپید رو نوشتم

فقط می گم این روزها خیلی دلم گرفته...

 

از کاج

خانه ای بتراش

بگذار کنار شومینه

آرام بسوزد٬تندیسمان...

 

باز هم هوای تو را کرده ام

دست به رویت می کشم

آخرین بار

همین جا خندیده ای

پیچک

دورم را گرفته

هوا نمی رسد!

شاعرانگی ام

به درد شعر نمی خورد ـــ به درد شانه هایت ـــ

این چایی سرد

ــــ که جا پای گردش را

کسی در گوشه ی نیمکت نمی بیند ـــ

به درد شعر نمی خورد

برفی سرد تر از همیشه

جای من

تو

آن نیمکت را گرفته است

و دور آن حلقه را

که هیچ کس دست نبرد ـــ لب نزد ـــ

 

شاید هنوز گرم است

خاطر از دهان افتاده....

 

شومینه را

پس و پیش می کنم

پیچک

هنوز نسوخته

چه خوب کاشته ای

تن دیسمان را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:51  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

پس نمی کشم

حالا که شاعر دستهایم تویی

 

        خوابیده ام

و دستها را کشیده ام

             بیا!

            روی

         حادثه ام

          بخواب

 

همیشه سر به هوا

دعایت می کنم

و از تمام پنجره ها

برایت دست تکان می دهم

آه!

از این قطارهای نامرد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:10  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



خورشید ها منتظرند

از غروب کوچه یک سال می گذرد...

 

تقدیم به قیصر عزیز:

 

نیستی

حتی در انزوای علفهای باغچه

عصر ها

میان بچه های کوچه هم نیستی

از تر دستی باران

تا همین آیه های خشک

سکوت

غوغای قدیمی چشمهای توست

از بهت پنجره ها

به سمت حیاط می دوم

کسی انگار

کلون خانه را...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:34  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |