تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



بگذار شمع دانی را

با پنجره ها قسمت کنم

و شبیه آسمان

به هیچ نردبانی بده کار نباشم

در این پس کوچه های بی عبور

باران

تنها شعر من است

از این پنجره ها

عمق شهر پیداست

با من بیا

باران

چند خیابان پایین تر است...

 

از رفتنت پیداست

از ابتدای کوچه عاشق بودی

انگار نه انگار

صنوبری صبور

در هوایت قد کشید

اگر چه سنگ ها شبیه تو اند

مرام قصه ی ما چیز دیگری ست

گاهی باید ندید و رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:44  توسط مسیح  | 



امشب دلم گرفته٬تموم راه رو چشم تو چشم ماه بودم

امشب ماه کامله

حالم شده مثل یه غورباغه ای که پاهاش رو له کردند!هی می خواد

به مرداب برگرده ما نمی تونه...

بگذریم...

این سپید تقدیم به دل تنگا:

 

از تلاطم دریا نیاسوده ای

صدایی آسوده فریاد می زند:

برگرد!

و باز تو می مانی و خدا

و دریایی که دهن باز کرده است

برگرد و گذشته را

پارو بزن!

بهشت همین نزدیکی هاست

دورتر از تمام ساحل ها...

 

در کاسه ای بلور

خودم را پشت سرت می پاشم

جز فریاد

 از دستهایم نمی آید

و از چشمهایم

شعری نا تمام

همین آخرین نگاه را

آهسته نباش...

 

 چند سطری از سپیدم

نخوابیده است

عشق من!

بیدار شو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:38  توسط مسیح  | 



دیشب کنار پل خواجو با یکی از دوستام داشتیم کتاب

"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"رو می خوندیم

میگه:

ای دوست٬ای برادر٬ای هم خون

وقتی به ماه رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

دلم واسه نیما تنگ شده.وقتی توی جنگلای شمال

عالیه(همسرش)رو عاشقانه صدا می زد.

و آخرش دلم واسه همه ی شما همراهان عزیز تنگ شده

 

وقتی ابر ها نمی بارند

از دست های من

حادثه می بارد

و انگار خدا نشان می کند

آغوش های گرم را

در این بحبوحه ی برف

حالا اگر چه پاییز است

هر برگی که افتاد

زرد نبود...

 

در این هوای سرد مانده ایم

پنجره ها را ببندیم

یا بسوزانیم؟....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:41  توسط مسیح  | 



این سپید تقدیم به خدا...

 

هنوز هم که هنوز است

از ریشه می زنی

علف های آب هرز خورده را

شبیه آینه ها

از انعکاس دستهایم بی خبری

بادها در راهند

دستهایم را بگیر

این آخرین فصل هم نشینی ماست

احساس می کنم

کوه های روبه رو دورند...

 

در قاب های خاطره ات

جای من لبخند می زند

دامنت پر است از سنگ های درشت

ولی از آینه ها

خبری در دست نیست...

 

و اشتیاق کوچه دیگر نیست

چشمهایت

ناسروده های پس از اینند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:46  توسط مسیح  |