تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



تقدیم به او

که در قلبم ترانه می بافد

و نفسهایم

به خاطر دستهای گرم اوست...

 

با ران

ترانه ایست

که آسمان را

تا چشمهای تو پایین می کشد

نگاه های این حوالی را خوب می شناسم

ولی

سر از چشمهای تو در نیاوردم!

آینه می روید

روی زخمهایت بگذار

و سرازیر شو

خوب می شناسمت

و گیس هایت را

که با لحظه ها٬ترانه می بافد...

**

در چشم هایت

رد پای خداست

عهد می کنم

پنجره ها را باز بگذارم

این خانه در مسیر آفتاب است...

**

گلو باد می کند

از این حرفهای نگفته

و این  لحظه های هنوز نخندیده

وقتی نگاهم می کنی

بزرگ می شوم

خودم را گم می کنم در مسیر باد

وقتی تو نیستی

ماه

سر قرار پنجره  نیست

و انگار چیزی کم است

برای لمس شب

حسرت

لای شب بوها ست

شاید خدا یادش آمد

باد هرچه باد...

**

از تو

چیز بیشتری نمی خواهم

دست های مرا

با خنده ای طاق می زنی؟!

**

حرف اول و آخر:

سپید هایم

بوی اطلسی می دهد

سپید هایم

بوی تو را می دهد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:11  توسط مسیح  | 



 

چرندهای یک آدم عوضی...!!!

۱

از ما که گذشت

ولی به شاعر ها بگویید:

آهسته تر!

کارگران مشغول کارند!

برنامه ی زنده را دوست ندارم

مجری

حرف دلش را نمی زند...

۲

قبل از اینکه به آب بزنی

باور کن:

هر قایقی یک بار غرق می شود!

و دریا

از حوصله ات سر می رود!

حالابنویس:

ورود هندسه ممنوع!!...

این یکی رو واسه دل خودم گذاشتم:

حق با تو بود

باید دلم را پس بگیرم

دست های من

 خالی تر از این حرفهاست

پشت سرت را فراموش کن

برو و آسوده باش

کسی به سنگها

تهمت عشق نمی زند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 9:28  توسط مسیح  |