تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



 

امشب يهو بي هوا دلم گرفت

شايد به خاطر بارونيه که اومد

هنه نا!!

دلیل گریه های من تویی!

 

آه!

ارديبهشت!

فصل خوب من!!..

...    ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...   ...    ...   ...  ...  

 

از اين راهي که بارها نيامدي

باران و تنباکو

و شايد

بوي ماه مي آيد

سپيدار شعر

تنش تير مي کشد

وقتي که پروانه

پرواز را پيله مي بندد

رفتن

در انتهاي سرخ اين غروب

رنگ عجيبي نيست

و کلاغ ها

اگر  به سر منزل نمي رسند

تقصير مادر بزرگ چيست؟؟...

 

زنگیه زنگ

یا زنگیه زنگ!!

مادربزرگ!

اهل روم نیستم!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط مسیح  | 



 

کلاغ های همهمه

سکوت را نوک می زدند

هوا

در ریه های یخ٬حبس بود

انگار زمستان

نفس نمی کشید...

 

صدای گریه ی مادر

طنین حزن کلاغ ها

لای پنجره ی چوبی

یک دست می شد

اینجا

آخر دنیا نیست!

کمی آن طرفتر

جایی که دیگ

بوی کلاغ مرده می دهد

نه! آنجا هم نه!

پشت دیوار

جایی که گربه ی همسایه

خونی آماسیده را٬لیس می زند

نه! آنجا هم نه!

ولی این بار٬سر کوچه ی ما

                                               آخر دنیاست....

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:26  توسط مسیح  | 



 

۱

در انبوه ترین نخلستان

تو هی تمام می شدی

و زن

هلال تر

نگاه کردی و آب

در بهت چشمهایت شکست....

۲

کاش کاسه ی آبی بود

نه برای نوشیدن

پشت سرت می ریختم

عمو!!

۳

آب نبود

نور

بی هیچ شکستی به آسمان پرید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط مسیح  |