این سپید رو تقدیم می کنم به نعیمه ی عزیز
عنکبوت بسته ماه
داروگ
تمام باغ را نمی خواند
و باد
گره زده خود را به کاه
هرچه بود دیگر نیست
و تو باز هم نمی آیی!!
نمی دانم
درون خواب های من
چه کسی٬از کدام مغرب
سرک می کشد؟
و از کدام گوشواره
تاب می خورد؟
نه!! سردی دست هایم
از زمستان نیست
از جای دیگری آب می خورد!!
آخرین بار٬ کی خدا
از دل ابرها
شرحه شرحه می چکید؟؟
داروگ
خودش را به مرگ می زند
شاید٬دل این ابرها شکست
و شاید شهر
قطره قطره مستجاب شد!!...
دست به دعا٬بالایت گرفته اند
چشمه تو را زار می زند
شایدنیستی که نمی آیی
و شاید
هستی که می روی!!
حوصله ام را خاک می کنم
برای کرمهای اول پاییز
و چندی ست کرمها
نسخه ی باغ را پیچیده اند
برو!
رفتن٬دوای درد تو بود....
با تو شروع شد
از پیرترین دماغه ی کوه٬ تمامش می کنی
کپک که نیستم٬سر به زیر٬مثل آدم برفی
آب شوم٬نبودنت را
نه! باور نمی کنم!!
زاغ چشمهایت
در ریه های مترسک٬تخم کرده باشد
نگاه کن!
گیر کرده در چله ی تابستان
آب می شود
از بس نیامدی!
نگاه کن!
هویجی چروکیده
دو تکه ذغال
شال گردنی تنگ
و شاخه ای خشک
دراز کشیده گوشه ی حیاط
آه!از بس نیامدی...
وقتی که تو
سوار بر زمین٬پرواز می کردی
و تیری
مشک چشمهایت را
قطره قطره می مکید!!
نگاه کن!
چگونه شمع٬هجوم شب را دعا می کند....
صدایتان را نمی شنوم
از پشت این همه پنجره ی فولاد...
......................................................
چند روزی می رم مشهد مهمون یه خوب
التماس دعا![]()
رخت می بندم خودم را
هزار فاصله باران است
هزار دریا که نمی آیی
نیستی و حضورت را
پریشانه سر می کشم
و صد بار تر از کلاغ ها
آخر قصه را پا برهنه پرواز می کنم!!
هنه نا!
پرواز
به دوش کبوتر نیست...
مهتاب گردان٬سرش گیج می رود
شبها که نمی آیی!!
روی دیوار دبستان نوشته ام:
روزی کد خدای عشق آباد
بر شاخه های شمشاد گل می کند
روزی که کفتر ها
با آسمان جفت می کنند
مادرم می گفت:
سپیدت را
به عدالت میان شهر تقسیم کن!
روزی
همیشه دست خداست!!
سپید من!
تو روزی باز می گردی
و من تو را به عدالت
بر شانه های این حوض
پاشوره می گیرم...
یه جا میگه:
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
باید می گفت:
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران!!
و یه جای دیگه می گه:
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم
این جا هم باید می گفت:
گفتم نبینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود ندیدم و مشتاق تر شدم!!
حالا نظر شما چیه!؟
به نظر من هنر عشق اینکه با ندیدن مشتاق تر بشی نه با دیدن!!!
.........................................................................................
و اما یه بیت از یکی از غزل های فراموش شده ام:
دیگر قفس چه سود٬ وقتی پریده ای؟
شاید دوباره برگردی٬خدا را چه دیده ای؟
و اما به زبان سپید:
تا تو روی زمینی
زمین به دور خویش می چرخد
و تا شاید که برگردی
تمام قد تو را زار می زنم
فلک ایستاده بود
و من تو را چرخ می زدم....


