میان خلسه ی شب رخنه انداخت
خدا بود و باد و کاسه ای خالی
و شبگردی که بر مهتاب سایه انداخت
خوشا دردی که ناقوس صدایش خفته باشد
و دردا من که حزنی در گلویم سخت می پیرد
دلم آشفته بازاری که کوه کاه در آن
شبیه شیهه ی اسبی که از حنجر برون ورجیده می خشکد
گم و گیج و شبیه حال خاکستر
فقط یک فوت تا آتش
و مردابی که دارد می چکد کم کم...
۱
برای ماندن
همیشه بودن لازم نیست
گاهی باید رفت
تا برای همیشه ماند...
۲
گم کرده ام
گرم دستهایت را
تقصیر مادر بزرگ چیست؟!
کلاغها اگر
به سر منزل نمی رسند....
۳
جانم را نمی خرید؟
ارزانتر از خروسی که سحرها نمی خواند!!
۴
در زمستان به کلاهش
و گرما به پوستین نازکش
حسادت می کنیم
حتی به نترسکها!!
۵
پرنده ها!!
فروغ را به خاطر بسپارید
در گیر زار زنجیر
هم پرنده مردنی ست
هم پرواز....
۶
خواهرم
تمام پولهایش را٬قلک می خرد
مادرم نخ قالی
و من تمام کودکی ام را
آب حوض می کشم!!
۷
بکارت ها
در سینه ی شنزار ساعت شهر
مرده بگور می شود
و آبی از سر شهر می گذشت
که آسیابان را برده بود
کلاغ نه!
این بار مادر بزرگ
به آخر قصه نمی رسید...
چه می خواند٬خدایا مرغ بیمار؟!
صدایی کز پرو بالش برون هرگز نمی آید
چه می خواند ؟
مگر این مرغ٬خواندن نمی داند؟
نمی خواند
ولی این شهر٬ به جادوی کسی در خواب می ماند
و ز در و دیوار
گنده ی ماتم به داغ شهر می ریزد
هوای گریه اش ابری
شقایق سرخ می گرید
و بغضی در گلوی شهر می میرد
بخوان!!
شاید طلسم شوم
در شهر شبیهستان به سر آید
پشت به من
یرای همیشه پرواز کردی
من چقدر ساده ام
که هنوز مانده ام تو را
و تو رفته ای مرا!!
وقتی که نیستی
خون رگی هزار بار
نفرین می کند مرا
هنه نا!
سر خم می سلامت...
بسم رب حضرت عاشق
من چقدر بودم تو را
و تو گاهی!!
از امروز
دخیل می بندم امام زاده را
به این عشق
و حالا که دم می کشی
لای این ضریح
من چقدر شک می کنم تو را....
وعشق
برای تهمت
بهترین بهانه بود....
بیا
مسیح کن مرا
بر
صلیب
صورتت
از سینه ام
خون می چکد
چه فرق می کند!؟
سینه سرخ یا کبوتر؟!
بیا!
بس کن مرا!
و افسوس
سری که به دامن نمی رسد....


