تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



سکوتی سرد و نمناک

میان خلسه ی شب رخنه انداخت

خدا بود و باد و کاسه ای خالی

و شبگردی که بر مهتاب سایه انداخت

خوشا دردی که ناقوس صدایش خفته باشد

و دردا من که حزنی در گلویم سخت می پیرد

دلم آشفته بازاری که کوه کاه در آن

شبیه شیهه ی اسبی که از حنجر برون ورجیده می خشکد

گم و گیج و شبیه حال خاکستر

فقط یک فوت تا آتش

و مردابی که دارد می چکد کم کم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:20  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



هفت سپید به رسم هفت سین

 

۱

برای ماندن

همیشه بودن لازم نیست

گاهی باید رفت

تا برای همیشه ماند...

۲

گم کرده ام

گرم دستهایت را

تقصیر مادر بزرگ چیست؟!

کلاغها اگر

به سر منزل نمی رسند....

۳

جانم را نمی خرید؟

ارزانتر از خروسی که سحرها نمی خواند!!

۴

در زمستان به کلاهش

و گرما به پوستین نازکش

حسادت می کنیم

حتی به نترسکها!! 

۵

پرنده ها!!

فروغ را به خاطر بسپارید

در گیر زار زنجیر

هم پرنده مردنی ست

هم پرواز....

۶

خواهرم

تمام پولهایش را٬قلک می خرد

مادرم نخ قالی

و من تمام کودکی ام را

آب حوض می کشم!!

۷

بکارت ها

در سینه ی شنزار ساعت شهر

مرده بگور می شود

و آبی از سر شهر می گذشت

که آسیابان را برده بود

 

کلاغ نه!

این بار مادر بزرگ

به آخر قصه نمی رسید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



سر این شاخه ی دیوار

چه می خواند٬خدایا مرغ بیمار؟!

صدایی کز پرو بالش برون هرگز نمی آید

چه می خواند ؟

مگر این مرغ٬خواندن نمی داند؟

نمی خواند

ولی این شهر٬ به جادوی  کسی در خواب می ماند

و ز در و دیوار

گنده ی ماتم به داغ شهر می ریزد

هوای گریه اش ابری

شقایق سرخ می گرید

و بغضی در گلوی شهر می میرد

بخوان!!

شاید طلسم شوم

در شهر شبیهستان به سر آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



برای تو پر باز کردم

پشت به من

یرای همیشه پرواز کردی

من چقدر ساده ام

که هنوز مانده ام تو را

 و تو رفته ای مرا!!

وقتی که نیستی

خون رگی هزار بار

 نفرین می کند مرا

هنه نا!

سر خم می سلامت...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 23:28  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

بسم رب حضرت عاشق

 

من چقدر بودم تو را

و تو گاهی!!

از امروز

دخیل می بندم امام زاده را

به این عشق

و حالا که دم می کشی

لای این ضریح

من چقدر شک می کنم تو را....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:16  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

وعشق

برای تهمت

بهترین بهانه بود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:33  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

                                بیا

                       مسیح کن مرا

                               بر

                            صلیب

                           صورتت

 

 

از سینه ام

خون می چکد

چه فرق می کند!؟

سینه سرخ یا کبوتر؟!

بیا!

بس کن مرا!

و افسوس

سری که به دامن نمی رسد....

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:59  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |