قاصدک٬ افلیج
در هیاهوی خیسی گیر کرده بود
خودش را حراج می کرد
آسمان آبی نیست
چشمهایت را ببند
جوخه پارس می کند
یک گوشه آرام بمیر!!
و گردوی پیر امسال
از ترس کلاغ ها
شکوفه ی گیلاس می داد....
۱
زبان
در کام قلم نمی چرخد
عشق٬نقطه ها را
سر خط اعدام می کند
و این چشمها
شبیه نقطه ی پایانی...
۲
با دار قالی اش٬خود کشی کرد
مادرم می گفت:
خواهرت چقدر زود ناکام شد!
۳
یادگاری
بادرخت بزرگ می شود
اما حیف٬شما...
۴
بیست و یک سال است
نفس می کشم
مادر!
آجرهای شهر می گویند:
برای سقط خیلی دیر است!!
۵
و قلبی سینیق والله
آه! هنه نا!...
پر
برای تو باز کردم
اما تو
پشت به من
برای همیشه پرواز کردی...
عشق....دروغ.....باور نمی کنم....این دل دیگه دل نمی شه....بگذریم....
خدای من!
باورش چقدر سخت است
چکاوک
برای همیشه کوچ کرد....
سرما در سرما
اتاق به اتاق
و این شعله فقط
خودش را گرم می کرد
چشمها را باید بست
آه! سهراب!
چیزی برای دیدن نبود...
غروب
بادی شرقی
از لوله های آتتش٬شوکتی غریب را
نی لبک می زند
و گنجشک عرب مسموم می شود
با واژه ی فشنگ
طنین منفور قشنگ
ـــ بندهای مومیایی مجسم ـــ
زمین را چرخ می زند
و گنجشکها
در سراسیمه ی بیدار
مرگ را پژواک می کنند...
جای این شنی ها را
چه چیز پر می کند آیا!؟
مردهای منجمد٬دوره ات کردند
خسوف بود و خسوف
که خورشید هم دیگر تو را ندید
منظومه بود
که بر مدار عشق می چرخید
و چندی بعد
ستاره ای
میان ماه و خورشید
شرحه شرحه می دوید....
من هی زار می زنم
و تو آخر
چند زاری ات را
به پیشانی ام پیچ می کنی!!
......................................
یادگاری
با درخت بزرگ می شود
اما حیف شما...


