کنار خسته ی فرات
کار عشق
به استخاره می رسد
که با شمشیر٬استخاره ات کردند!!
و خواهری
میان کوچه های تنگ
تفسیر می کند
و الفجر را٬ برای مردمی کور...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 22:27  توسط مسیح
|
نصیحت بس است!!
این ریل تمامی ندارد
قطار را منفجر کنید......
.................................................
آه! هنه نا!!
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:39  توسط مسیح
|
و چند دل نامه....
- با عشق نه!
گاهی برای عشق
باید جنگید!
گاهی که...
- کلاغ ها
تا انتهای سرخ غروب
کوچ می کنند
این سیاهی
رنگ تهمتی ست
به نام عشق
در این شهر شلوغ...
- گاهی اتفاق
فقط اتفاق نیست
همانطور که دستها
فقط یک آفرینش نیستند...
- دلم را
یک شکم سیر کتک می زنم
تا بفهمد
عشق گناه بزرگی ست...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:58  توسط مسیح
|

