تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



 

چشمهایم هنوز

 

بوی منقار می دهد

 

گناه مترسکان چیست؟

 

وقتی که دانه های گندم

 

پوک است

 

وقتی کشاورز

 

فرتوت فرتوت است!

آه!

چشمهایم هنوز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 13:17  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

حوصله ام را

 

  خاک می کنم

 

برای کرمهای اول پاییز

 

دیگر به روستایمان برگردیم

 

اینجا در این شهر شلوغ بی پایان 

 

ما و تمام روستایمان

 

زیر شنی های اتوبوس

 

له می شویم

 

پدر بزرگ!

 

دلم برای چوب دستی تان

 

چرت می زند

 

وقتی که مرگ

 

از گلوگاه قبرستان

 

برای مرده ها

 

دست تکان می دهد!!

 

مادرم پنج شنبه ها

 

برای مرده های شهر

 

حلوای نذری می پزد

 

پدر بزرگ!

 

دخترت چقدر مهربان است...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:21  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

فوت ناگهانی استاد عزیز

قیصر امین پور

تسلیت باد...

......................................

 

و شاید زندگی

 

با زی ست

 

حالا که مرگ

 

همیشه در کوچه ی بن بست ما

 

نا گهانی ست!!

 

و امروز مثل همیشه

 

در کوچه ی ما

 

صبحی دیگر در گذ شت...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 14:35  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

 

لجنهای سبز گندیده

بهشت غورباغه هاست

و دوش مترسکی متروک 

بهشت زاغهای گرسنه 

و اما بهشت من

در این حوالی نزدیک است 

بهشت من

سیب کال کرم خورده ایست 

نه مثل سیب آدم 

نه مثل سیب حوا 

بهشت من

بوی تعفن مرگ می دهد 

بهشت من

در این حوالی نزدیک است....

...      ...     ...     ...     ...     ...

چشمم گرفت 

کسی را که اندازه اش نبود

بدبخت! عاشق شدی !؟

حالا که وقتش نبود...

بگذریم...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:33  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |