خدای من!
چقدر باورش سخت است
من حق زیستن را
فراموش کرده ام
حتی حق انسان بودن را
من تمام دندانهای خود را
یکی یکی بریده ام
قبل از ورود
به شهر تلیت نان و الکل
شهر عیشهای منسوخ
شهر گنجشکهای لاغر
آه! خدای من!
چقدر گفتنش سخت است
چقدر باورش سخت تر....
تازه فهمیده ام
هیج جا خبری نیست
و عشق
فریب بزرگی بود
شاید شیطان
نباید سجده می کرد
و شاید آدم
باید آن سیب را می خورد
کسی چه می داند!؟
دختر کولي شهر .فال حافظ مي گيره
زندوني محکوم شده.فال گيري خيلي ديره
چشماي آبي خدا. امشبو با من بمونين
شايد که تغيير بکنه دعا کنين دعا کنين
فردا توي روزنامه ها عاشقي و دار مي زنن
بعدش کلاغ غصه ها اين خبرو جار مي زنن
کلاغهاي سياه شهر منتظرن منتظرن
عاشقي و دار بزنن جار بزنن جار بزنن...
مادرم حوا
پدرم آدم
مرا ببخشید اگر
ناخواسته سیبی را گاز می زنم
باید رفت
بهشت جای ماندن نیست...
وقتی که پلها
یکی یکی خراب می شود
باد
در گلوی تقدیر فریاد می زند:
سرنوشت! سرنوشت!

شاید هوس پاک
همان عشق زلیخاست
کسی چه می داند؟


