تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



 

خدای من!

 

چقدر باورش سخت است

 

من حق زیستن را

 

فراموش کرده ام

 

حتی حق انسان بودن را

 

من تمام دندانهای خود را

 

یکی یکی بریده ام

 

قبل از ورود

 

به شهر تلیت نان و الکل

 

شهر عیشهای منسوخ

 

شهر گنجشکهای لاغر

 

آه! خدای من!

 

چقدر گفتنش سخت است

 

چقدر باورش سخت تر....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:22  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



امروز


تازه فهمیده ام


هیج جا خبری نیست


و عشق


فریب بزرگی بود


شاید شیطان


 نباید سجده می کرد


و شاید آدم


باید آن سیب را می خورد


کسی چه می داند!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 22:4  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

دختر کولي شهر .فال حافظ مي گيره


زندوني محکوم شده.فال گيري خيلي ديره


چشماي آبي خدا. امشبو با من بمونين


شايد که تغيير بکنه دعا کنين دعا کنين


فردا توي روزنامه ها عاشقي و دار مي زنن


بعدش کلاغ غصه ها اين خبرو جار مي زنن


کلاغهاي سياه شهر منتظرن منتظرن


عاشقي و دار بزنن جار بزنن جار بزنن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 20:59  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

مادرم حوا


پدرم آدم


مرا ببخشید اگر


ناخواسته سیبی را گاز می زنم


باید رفت


بهشت جای ماندن نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 16:28  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

وقتی که پلها

 

 یکی یکی خراب می شود

 

باد

 

در گلوی تقدیر فریاد می زند:

 

سرنوشت! سرنوشت!

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:8  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  | 



 

 

شاید هوس پاک

 

همان عشق زلیخاست

 

کسی چه می داند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:28  توسط مهدی نظارتی زاده(مسیح)  |