گره های کور
دستانت را از توی سرت بیرون بیاور
گره ی ابروانت را باز کن...
....................................................
سر می خورم
در یخی چشمانت
چشمانت را ببند!
خانم سارا مستقیمی

پرستو
در انتظار بهار
در دورترین زمستان سرد
می میرد
و شاپرک
در پیله ی خود
می پوسد
چه دنیای خسته ای ست
دنیای عقیم آدمها...
دیر می شود
وقتی که از پشت پنجره
اشکهایم سرازیر می شود
مرا رها کنید
با این غم شیرین
آخر یک روز
تمام خوابهای من
تعبیر می شود...
.....................................................
و قلبی سینیق و الله
مسیحا ...
پشت دیوارهای کوفه
بوی نفت وخون
ترکیب می شود
هم بوی خیمه ای سوخته....
وقتی خنجر مرگ را
زیر گلوی اعتراف می گذارند
همه
مثل هم می شویم
اعتراف می کنیم
من که عمری ملحد بوده ام
و تو ای مسجد زاده ی پاک
تو که استخوان باسن ایمانت
در گلوی من گیر می کند
تو هم، چیزهایی داری ، فراخور اعتراف
چیزهایی در آن سوی پرده ها
ما در زندگی، مرداب گندیده ایم
برای نیلوفری های پاک
آی پیامبر!
سکوت کن!
بگذار با تمام هوس هایم بگندم!
آی پیامبر!
من تفاله ی سیبی هستم
که آدم گاز زده بود
من برق چشمان قابیلم
وقتی که از کشتی نوح جا ماند
آی پیامبر!
بهشت جای گندیدن نیست!
آی پیامبر!
این بوی گند منی
از کجاست؟....


