هفت سين
سالي چند ماهي سرخ را
به تنگ مي آورد؟
ديروز شيريني ات را
امروز حلوايت را
فردا استخوان سرت را...
خواهرم
تمام پولهايش را قلك مي خرد!
مادرم نخ قالي
و من تمام كودكي ام را
آب حوض مي كشم...
قرص هاي ناباور
تولد نيمي از شهر را
به تاخير مي اندازند...
رژهاي ميوه اي
و مادر هاي مجرد
دست آورد سي سال انقلاب است...
صداي راننده بلند شد
اينجا
آخر خط است...
مرگ
براي همه دست تكان مي دهد
بايد رفت
اين شتري ست
كه همه را شاخ مي زند...
يادگاري
با درخت بزرگ مي شود...
تقويم
سر رسيد...
حالا
من مانده ام و چند برادری که رفته اند
گرگ هست و چاهی که قبل از آمدنم
با اضطرابی پر شده است
من مانده ام و پیرهنی که از تنم در آوردند
گاهی پیرهن ها
قبل از دریدن گرگ
پاره می شوند!
چه کسی میداند
اینجا به اندازه ی من
باران می بارد؟...
آسیه
منتظر است
کسی باید
ما را از نیل بگیرد...
در انتهای تنهای دشت
غروب دیگری
زخم می خورد
و گرگها
لاشه ای را پشت کوه ها می کشند...
اسفند که می رسد
"سارها"
بهانه می گیرند
و "سیم" های خاردار
زخمه می زنند بر باد
"سارا"
مشق انار هایش را
تمام می کند
و هفت سین این "سپید"
با "سه" تار شکسته ات
کامل نمی شود...
ع ش ق
هنوز سه
پ
ل
ه
مانده
هنوز قلبی که برایم
پ
نمی ت د...
۲
تو را...
باید هرچه زودتر
"سه نقطه" را
از حروف الفبا بدانیم...
به رنگ صنوبر ها
می مانی
که آخرین نقطه اند
برای کوچ کفتران چاهی
من
با تمام رود خانه های فصلی
قرار ملاقات گذاشته ام
یک روز طلوع خواهند کرد
صدف های شرقی
از سیصد و چند جغرافیای تو...
۱
شهر را
بوی گس و باروت
احاطه می کند
و بشر های حقوق مند
با روغن زیتون
مگسک هایشان را برق می اندازند...
۲
انگشت اشاره شان
بوی ماشه می دهد
من اما انگشت هایم
س
ن
گ...
۳
رنگ
از قفس ها پرید
هنوز پدافند های هوایی
پرنده های ما را
جدی نمی گیرند...
۴
روسپی های هم بستر مدیترانه
از نیل تا خدا
خط چشم می کشند
و ژنرال های کهنه کار
مشغول ستاره بازی اند!!...
۵
گلوله ها
برای سقوط عده ای
پرواز می کنند...
۶
دلم می خواهد
روی این ریل ها
دراز بکشم
و دست هایم را
تا عمق سوزن بان٬ فرو ببرم!...
۷
می توان جای این همه سین کلفت
هفت سنگ گذاشت؟؟!...
در کنار شریعه
مرد بودن
آرزوی کمی نیست...
در بوم آجری
دارد میان تب باغچه
سر به تبخیر می گذارد...
در تار ترین زاویه
پدر
از تپانچه اش گرد می گیرد!
و تا به حال
یک بار هم
رو در روی آینه ها نخندیده است...
صدای ما را٬که از زیر خاک حرف می زنیم
از رادیو های ترانزیستوری می شنوید!
اینجا
سر آغاز لب خند هایی ست
که از " نای " با لاتر نمی آیند...
و پرسه
تنها هم بازی خواهرم بود...
در آخرین تولد باغچه
مادر
سر به خاک گذاشت
و در صندوقچه ی موروثی اش
تا آخرین روز های دبستان
برای ما
نان و کشمش گرفته است...
موهایم
از استعاره کشیده تر است!
و دستهایم
در بهت خالی کوزه ها
دنبال آب می گردد
در باغ
راهم نمی دهند
این تن
شبیه به بوی مرگ است!
برای تولد
کاجی بلند بیار
تا کیریسمس را
دست خالی نمی ریم!....
از جیک جیک گنجشگها
و ماغ کشیدن گاوهای پا به ماه
پیداست
خدا
برای همیشه خوش بخت خواهد بود....
دوستان عزیز دو تا از کارایی که بیشتر به دلشون نشست رو بگن.
۱.وقتی از من دست می کشی٬دست مالی می شوم!
۲.اگر املت را با "تای" دسته دار می پختم٬دستم نمی سوخت!
۳.قبل از اینکه بروی٬در را پشت سرت ببند...
۴.در کنسرت نمی دانم به کدام ساز برقصم!!
۵.وقتی نفت تمام شد٬چوب موریانه ها را می خوریم!
۶.وقتی تو نیستی٬حاضرم غایب شوم.
۷.قفس٬زنجیر سه بعدی ست!
۸.خود رو٬اعتماد به نفس خوبی دارد.
۹.یادگـــــــــــــاری٬با درخت بزرگـــــــــــــــ می شود!
۱۰.نقطه های "پایان" از " شروع" زیادتر است.


