تبليغاتX
خرابه های ساختگی...



چند كار به بهانه جنگ
تقديم به پدرم كه بيشتر از وسع تفنگش جنگيد

1

وقتي گريه مي كني
چشمهايت
تلخ ترين بادام جهان است...

2

نميتوان عكس گرفت
از سرفه هاي تو
دل نگاتيو هاي جهان را
سوزانده اي!

3

و تير
آخر تو را خلاص كرد
از درد هاي بعد از جنگ...

4

آفتاب گردان ها
بو برده اند
كه پيشاني تو
همين نزديكي هاست
همه را
        سر
             گردان خودت كرده اي!...

5

روسفيدي خود را
پنهان ميكني
پشت لكه اي سياه!
رنگي بالاتر از سياهي
هست يا نه؟
فرقي نميكند
وقتي گير افتاده
                   عصاي سفيدت
                             لا به لاي آسانسور هاي ما...  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 20:50  توسط مسیح  | 



 

چادرت

بوی جنوب میدهد

کودکی ام

بهانه داد دست ماشه ها

سازمان ملل

برای درخت های زیتون

و نخاء پدر

            قطع

                 نامه امضا کرد!

و پسران صعودی

انگشت زدند پای ویلچرش...

جنوب بوی خون میدهد

و صلح

تنها وصله ای ست

                         که نمی چسبد

                                              به چادرت...  

 

یونسکو

عکس تمام قد گرفت

از خانه ای که ایستادن را

فراموش کرده بود!

مادر که رفت

                 پازل جدایی ما

                                      کامل شد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:38  توسط مسیح  | 



 

الجزیره
شطرنجي ميكند
آغوش مادري را
كه رخ داده است
اتفاق عجيبي ميان دست هايش
سرم گيج مي رود
از دل دادن دلفين ها
لب ساحل طور
و پهلو گرفتن نفت كشها
كه بوي سيگار كاپتان بلك هايشان...
سه حرف
جدول ما
به همين سه حرف رسيده است
بايد پر شويم با گاف هاي اول و آخرش
گرگ را
از هر طرف بخواني...

ما بازيگران طنز يك تراژدي هستيم
كه بايد بخوانيم
در فيلم صامتي كوتاه!
تا الجزیره
تبليغ النگو كند
براي مادران مجرد!
تا شما شنگول شويد
با قرص هاي ناباور
كه تولد نيمي از شما را
بياندازد براي آخر ميلادي
روزهايي كه ديگر
خبري از كوچه و هفت سنگ نيست...

باران سنگ مي آيد
بعضي خودشان را خيس كردند
و بعضي
زير چتر هاي نجات
لوس شدند!

دارم گيج مي روم
از اين چشم هاي الكترونيكي
كه مي چرند
در حوالي خانه ي تو
معشوق من!
نگذار موژه هاي برگشته ي تو را ببينند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 21:55  توسط مسیح  | 



۱

خوب است اوزون

سوراخ باشد

تا  صدای نوزادان ما را بشنوند

کهکشان های شیری

ما

قهوه خانه های تلخی هستیم

که فال هایمان

همیشه خراب است

همه چیز تمام خواهد شد

در سال دوهزار و آخر میلادی...

 

۲

برای چند لحظه هم باشد

بید ها

صدای تو را شنیده اند

اگر نه

چرا بید می کارند   

                       در تیمارستان ها؟!...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18:44  توسط مسیح  | 



چند درد دل ناهموار:

1

هنوز هم صداي تو مي آيد

از كنج اين خرابه هاي ساختگي

هرچه باشد

نمي توانم فراموشم كني...

2

در اين چهار چوب بيد زده

از صداي پوك شدن ميزها

خوابم نمي برد

در سراسر اندوه گس گرفته ي شهر

باد پيچ مي خورد...

3

هر چند سر گرداني

اما هيچ كس تو را

به چشم يك آفتاب گردان

نگاه نمي كند...

4

بهره ها

بهار را به تاخير انداخته است

و اقتصاد و روزنامه

جاي پرده ي نقال

و خوان هشتم را گرفت

كارمان به جايي كشيد

كه در سر شماري ها

سگ هاي همسايه هم حساب مي شوند

بايد دفتر بيمه يمان را عوض كنيم

مشق انار هايمان

جاي بيشتري مي خواهد...


حرف آخر:

قايق و موشك

با هم يكي شدند

تو چشم گذاشتي

و آرام

            آرام

                     در اقيانوس غرق شدي...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:51  توسط مسیح  | 



 

تقدیم به الیاس علوی٬که گفت:

...شعار می دهند:

ما می میریم

تا عکاس" تایمز" جایزه بگیرد.

 


آرام بگير!

بگذار موهايت سرازير شوند

بر اين قالي هزار شانه

سليمان هم كه باشي

كم مي آورم

مي خواهم چند لحظه پرواز كنم

اگر اجازه مي دهي

شانه به سري را

                    رها كنيم...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط مسیح  | 



 

 نوبت به ما

و ترنج هایمان که رسید

ناگهان

همه دست کشیدند...

 

 کودکی هایمان

حکایت گرگ بود و پدری که چشمهایش

نقطه ی کوری از دنیاست...

 

حالا

من مانده ام

و چند برادری که مرده اند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:46  توسط مسیح  | 



 

مادر  بزرگ  که قصه می گفت

همیشه از ما

یکی بود یکی نبود!

غیر از این قصه های تکراری

کلاغ های تکراری

مادر بزرگ های تکرای...

 

جنگ جهانی چندم  است؟

تلگراف های عاشقانه

کجای این جبهه ی دراز گیر کردند؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:36  توسط مسیح  | 



 

پرسه

تنها هم بازی خواهرم بود

پدر

در تارترین زاویه

از تپانچه اش گرد می گیرد

و حالا من مانده ام

و چند برادری که مرده اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:29  توسط مسیح  | 



چرت و پرت هاي يك آدم عوضي:


هفت سين
سالي چند ماهي سرخ را
به تنگ مي آورد؟


ديروز شيريني ات را
امروز حلوايت را
فردا استخوان سرت را...


خواهرم
تمام پولهايش را قلك مي خرد!
مادرم نخ قالي
و من تمام كودكي ام را
آب حوض مي كشم...


قرص هاي ناباور
تولد نيمي از شهر را
به تاخير مي اندازند...


رژهاي ميوه اي
و مادر هاي مجرد
دست آورد سي سال انقلاب است...


صداي راننده بلند شد
اينجا
آخر خط است...


مرگ
براي همه دست تكان مي دهد
بايد رفت
اين شتري ست
كه همه را شاخ مي زند...


يادگاري
با درخت بزرگ مي شود...


تقويم
      سر رسيد...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:8  توسط مسیح  |